میلاد با سعادت مولای متقیان علی علیه السلام مبارکباد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:10  توسط دادار
|
کجایی یار دیریینم به جز یاذت نمی بینم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 9:18  توسط دادار
|
همه دار و ندارم غم فردای من است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:45  توسط دادار
|
روز مادر بر همه مادران ایران مبارک باد
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 13:5  توسط دادار
|
سال نو را به همه ی دوستان خوبم تبریک عرض میکنم امیدوارم سال خوشی داشته باشید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:18  توسط دادار
|
سال نو را به همه ی دوستان خوبم تبریک عرض میکنم امیدوارم سال خوشی داشته باشید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:17  توسط دادار
|
سلام دوستان خوبم نزديك يك سال هست كه خدمت شما هستم آمار وبلاگ نشان ميده دوستان به حقير لطف داشته اند. دوستان خوبم همه ميدانيم كه بازخورد هر حركت منجر به تشويق ميشود و حقير وبلاگ را با اشعاري كه سروده خودم است اداره كرده ام اگر ميخواستم مثل همه از مطالب و اشعار ديگران استفاده كنم كار ساده بود اما با سرودن شعر كساني كه شعر مينويسند ميدانند چقدر سخت است. با همه اين مسائل ميخواهم بگويم از همه دوستاني كه با نظر دادن مرا تشويق ميكردند تشكر ميكنم و اگر نظرات شما نباشد ديگر حاظر نيستم بنويسم تنها دلگرمي من نظر شماست اگه ميخواهيد اين وبلاگ ادامه پيدا كنه نظر بدين و گرنه بدرود اين هم اخرين شعرم در وبلاگ دادار
وداع بريد به زندگي بگيد كه ديگه دوستش ندارم بعد يه عمر غصه و غم ميخوام كه تنهاش بگذارم هر كاري خواسته با دلم كرده و باز منتظره كه عمر باقيمانده را يه جوري با خود ببره زندگي خودت ميدوني كه عمر من حروم شده با يك غم بي انتها هر چه بوده تمو م شده از كي بگيرم عمرما جواني من كجا رفت عزيزترينم را مي خوام نگو كه پيش خدا رفت شكايت از تو را كجا پيش كدام قاضي برم به كي بگم ز دست تو چه خاكي آمد به سرم عاشقت هيچوقت نبودم خيال نكن ديوونتم آنقدر مرا عذاب دادي كه فكر ترك خونتم زندگي كاري كردي تو كه از وجودت سير شدم هنوز جوان نگشته ام از جور دوران پير شدم برو ديگه نبينمت شايد فراموشت كنم تاريكي دلم زدست توست ميخوام كه خاموشت كنم سخت نگرفتم من ترا اما تو چه سخت ميگيري گر رسم زندگي اينه خوشا به حال اسيري از روز اول تو بودي رو دنده يكدندگي لعنت اين خلق خدا بر اين مرامت زندگي براي زنده بودنم ديگه بهونه ندارم ميخوام بمونم اما حيف كه ديگه خونه ندارم ميخوام برم تا بي كسي شايد كسي پيدا بشه شايد كه مجنون دلم خالي ز هر ليلا بشه دادار
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:33  توسط دادار
|
مرا ببخش اگر از گفته ام غمدار شدي مرا ببخش اگر از غصه ام بيمار شدي مرا ببخش من كه مردم اما يك لحظه اگر بهر من خسته و بيمار شدي مرا ببخش من نخواستم تو گرفتار شوي در دلم گر تو گرفتار شدي مرا ببخش خار مژگانم اگر پاي تو رفت و تو از آن نفسي زار شدي مرا ببخش من نباشم كه تو اشكي بباري گر تو دلخسته ز دادار شدي مرا ببخش دادار(غريب)
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:57  توسط دادار
|
بارون اشک مرا چشم من تنها دید
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 11:25  توسط دادار
|
.........و سرانجام عشق آغاز شد
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 13:56  توسط دادار
|
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 13:35  توسط دادار
|
کاشکی هنوز بچه بودم بی خبر از هر چه بودم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 14:0  توسط دادار
|
سلام دوستان خوبم اين شعر وصف حال خودم و همه اون دوستاني كه همچو من هستند مي باشد يه روز بود و يه روز نبود يه روز يكي ديونه بود بي كس و بي نشونه بود دنبال يار خود مي گشت تو كو چه ها رونه بود مثل همه خونه نداشت آواره و بي خونه يود براي دلدادگي ها عاشقيش هم بهونه بود عشق تو دلش تازگي داشت مانند يك جوونه بود با آدما كاري نداشت كار اون با زمونه بود بعضي كاراش حرفي نداشت برخي هم بچه گونه بود صبح تا شب هيچ كاري نداشت مشتري ميخونه بود پرنده چشاش فقط به فكر آشيونه بود يه روز همه ديدند كه اون خنده هاش عاشقونه بود ديگه نداشت غصه و غم خونه غم ويرونه بود هر چه كه گفتم من برات قصه يك ديونه بود تقديم به عزيز ترينم بلكه باورم كنه (دادار)
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 17:9  توسط دادار
|
تو كه بودي كه از ان ساحل آرام گذشتي و بر اين سخره بي روح نشستي. تو چه بودي كه قرار از دل پروانه گرفتي و به شمع دل محنت كش من نور دميدي و چو شبنم سر گلبرگ دلم باز چكيدي. حالا من زنده به ياد توام و خنده به لب گوش به زنگت كه نواي خوشي از ساحل قايم به دلم آيد و طوفان كند و باز نشيند كه دلم جز تو نبيند. تو چه بودي كه از آن ابر صداقت پي عادت بچكيدي و در اين مزرعه خشك تنم جامه كشيدي و منم تشنه هنوز در عطش روي نگاهت كه گرفتست به ماهت سخن و هيچ نگويد كه دگر راه نپويد چو در اين جاده پاك قدم ناز نگاهت به ره افتد تو كه بودي تو چه بودي . تقديم به عزيز ترينم
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 16:37  توسط دادار
|
سلام دوستان اين شعر را تقديم ميكنم به همه عاشقان مهدي(عج) به اميد اينكه بيايد و لغت انتظار از فرهنگ لغت پاك شود..آمین
گل به گلستان شده اي گل رخسار بيا دل به هواي تو شد تا دلت آرد به دست اي به كفت جملگي دلبرو دلدار بيا گر نظرت مي رود سوي پريشان دلان اي ز تو گشته دلي خسته و بيمار بيا ما به ره خفتگان پاي كشان مي رويم اي تو كه آشفته اي خفته و بيمار بيا يا سمني ياسمن اي گل زيباي من اي همه پرواي من سوي من زار بيا مست و خراب توايم زنده به خواب توايم اي ز نظر گشته دور تا بر پندار بيا
دادار (غریب)
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:19  توسط دادار
|
تقدیم به همه دوستان گلم بخصوص دو ستی که مرا تشویق به نوشتن میکند
تو فقط نگاه كردي توي درياي نگاهت غرق چشماي تو گشتم تا به جان رسيدم اما تو فقط نگاه كردي مثل كوه يخ نشستم تو گرماي وجودت آب شدم چكيدم اما تو فقط نگاه كردي من شدم سنگ صبورت حرف هاي دلت را هر بار گفتي و شنيدم اما تو فقط نگاه كردي تو ميگفتي مال من باش من به اميد وصالت از همه بريدم اما تو فقط نگاه كردي براي اثبات عشقم صادقانه پيش چشمت سينه را دريدم اما تو فقط نگاه كردي تا دلت آروم بگيره دردو غصه را هزار بار به جانم خريدم اما تو فقط نگاه كردي گرد راهت توي جاده جاي پايت را نديدم صبح تا شب دويدم اما تو فقط نگاه كردي هر چه بار غصه داشتي همه را از تو گرفتم روي دوش كشيدم اما تو فقط نگاه كردي دادار
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 8:0  توسط دادار
|
سلام دوستان خوبم اگر دير وبلاگ را به روز ميكنم عذر ميخوام باور كنيد سرودن شعر حس ميخواد و بعضي وقتها بدون اينكه دست خودم باشه حسش نيست چه كنم اما حالا با يه شعر خوب اومدم كه در فرصت ماندن در ترافيك يه دفعه به ذهنم رسيد نوشتم و تقديم ميكنم اينم از خوبيهاي ترافيك با تشكر از عزيزي كه مرا به نوشتن شعر تشويق مي كند بدرود
مي ترسم من از بازيگر دوران ميترسم من از آه دل گريان مي ترسم مرا با غصه هاي تازه كاري نيست من از درد غم پنهان مي ترسم سكوتم را به فريادي شكستند باز من از آشوب بي پايان مي ترسم نگشتم عاشق دنيا و ما في ها چو از دردي كش رندان مي ترسم زليخا را نبندم دل به كنعانی كه از تنهايي و زندان مي ترسم به وصل ساحل دريا نخواهم رفت من از امواج و از توفان مي ترسم بهار را من نمي خواهم با گلهايش كه از پاييز برگريزان مي ترسم سپيده هم نمي خواهم ببينم من كه از سوز شب هجران مي ترسم جواني را با شور و عشق نمي خواهم من از پيري و از خذلان ميترسم نگيرم وصل دلداري ازيرا من از عشق مانده در حرمان ميترسم ننوشم جام عشقي از دم ساقي من از روز لب عطشان ميترسم لباس شادي را در تن نمي پوشم از آن دم كه شوم عريان مي ترسم نمي خوابم شب و يك دم نياسايم من از خواب بد و هزيان مي ترسم دگر دستي به ياري من نمي گيرم كه از ناروي نامردان مي ترسم نخواهم گفت دگر شعري در اين دنيا چون از اشعار بي پايان مي ترسم دادار(غريب)
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 10:27  توسط دادار
|
مگه چشمات چی مخواد که من ندارم مگه دستات چی می خواد که من بیارم مگه باغ اون نگاهت غیر یک دسته گل یاس توی قلبت چی میخواد که من بکارم
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 21:59  توسط دادار
|
این نه فرهاد است که دائم جوش شیرین میزند
نانوا هم هر شب و روز جوش شیرین میزند
دادار(غریب)
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:49  توسط دادار
|
............................و فاطمه غروب كرد كه نه فاطمه بلكه عاطفه مهرباني و
بشريت غروب كرد و درون من غم و اندوه گل گلستان سر زمين بي كسي طلوع نمود. یا علی چگونه میشود احساس را دفن کرد ایا عاطفه را توان بر خاک سپرن انسانیت ممکن است امروز محمد امین یکبار دیگر یتیم میشود که مادرش ام ابیه میرود و یا خشنود است که گلی از گلزار غربت با شبهای فسرده مدینه وداع میکند. و می اید یا علی دست در دست تنهائی چشمانت را بر کبودی یاس احساس ببند و گلستانش را بر اندیشه ما باز کن و در این شب بیرنگ سیا هی بشتاب که ماه را در مظلومیت دفن باید کرد که عجب نیست ظلمت شب مدینه بی ماه چگون روشنائی؟ شهادت فاطمه اطهر (س) بر همه ی دوستان تسلیت باد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 16:11  توسط دادار
|
باسلامي از دل امروز يه شعر نوشتم در وصف حال دوستاني كه مثل من شب را باغصه و گريه سپري مي كنند خدا كنه شما جزو اين دسته نباشيد آمين
غمزده امشب دلم پريشونه ميخوام تا صبح گريه كنم با ناله هاي بي نشون يكي به دادم برسه ميخوام طلسم غصه را با آه و ناله بشكنم ستاره هاي آسمون يكي به دادم برسه زندگيم تباه شده به دست يار نارفيق آي آدماي مهربون يكي به دادم برسه اشكي توي چشم ندارم بايد ديگه خون ببارم اشكهاي من سيل روون يكي به دادم برسه دنيا چقدر تنگه و تار جايي واسه من نداره شكوه دارم از اين زمون يكي به دادم برسه با هر كه يار شدم يه روز منا گذاشت و رفت سفر تنها بي يار و همزبون يكي به دادم برسه مي گفت ميام وقتي مي رفت اما نديد منم ميرم ز دوريش سوي جنون يك به دادم برسه چشم هاي من منتظره به انتظار جاده هاست مضطرب و دل نگرون يكي به دادم برسه خسته شدم ا ز انتظارچقدر تحملش کنم تا كه بياد ابرو كمون يكي به دادم برسه گلي تو باغ دل نموند به انتظار نو گلم چشام به دست باغبون يكي به دادم برسه نفس هاي آخرمه سحر شد و نفس نماند براي مرگ يك جوون يكي به دادم برسه با چشماني گريان بدرود
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 10:55  توسط دادار
|
دوستان خوبم امروز ميخوام را جع به حداقل ويژگيهايي يه شعر يا ترانه و كلن يك كلام موزون بحث کنم. یک شعر حد اقل باید . ۱-قافیه داشته باشه ۲-تخیل داشته باشه۳-وزن داشته باشه موارد بالا برای شعر لازم است و سایر ویژگیها اگر هم نبود اشکالی نداره اما باشه بهتره مثل انواع ارایه ها و......... ۱-قافیه :ان کلماتی که در پایان مصرع ها.و ابیات بیاید و در یک یا چند حرف اصلی کلمه مشترک باشند. مثال: دو کلمه روزگار وپروردگار در حروف اخر اصلی مشترک هستند که سه حرف (گار )است.و در دو کلمه بینا و شیدا تنها در پایان کلمه در حرف (آ) مشترک است حال اگر ان دو واژه که در سه حرف اخر مشترک هستند را با این دو واژه که تنها در یک حرف مشترک هستند را مقایسه کنیم مبینیم هر چه حروف مشترک آخر کلمه بیشتر باشد دو کلمه اهنگ زیبا تری دارد. در مورد ردیف که دو کلمه که بعد قافیه میاد و دقیقن مثل هم و به یک معنی است حرفی نمزنیم چون شعر بدونه قافیه نمی تواند باشد اما ردیف میتواند باش و میتواند هم نباشد. در: هر آنكس ذكر حق در سينه دارد دلي شفاف چون اينه دارد سينه و ايينه كلمات قافيه و ينه در دو كلمه حروف قافيه است كه از حروف اصلي كلمه است و دو كلمه دارد و دارد هم به يك معني است و رديف نام دارد |